دل نوشته ها؛ وبلاگ شخصی امیر حسین فقیهی وبلاگ, وب لاگ, امیر حسین فقیهی, سفر به قبله,

یک روز با نویسنده جانستان در انتهای آجودانیه

پس از این که کتاب سفر به قبله ام از زیر چاپ بیرون آمد، بارها با دفتر رضا امیرخانی تماس گرفتم تا یک جلسه مزاحمش شوم و یک نسخه از کتاب را به او بدهم و بگویم که از سبکش پیروی میکنم. اینها همه اما نتیجه نداد که نداد. نتیجه‌ی هر بار تماس میشد پیغام گیر صوتی دفتر امیر خانی: لطفا پیغام خود را... فکس خود را...
مدتی بعد که پیش یکی از دوستان مشترک بودم، احوال امیرخانی را از او جویا شدم. گفت که مدام در مسافرت است [شاید هم] در حال نوشتن سفرنامه افغانستانش باشد.
ماه‌ها گذشت تا این که نمایشگاه کتاب 90 شروع شد و مطلع شدم که نام سفرنامه‌ی جدیدش را گذاشته: "جانستان کابلستان". هر طور شده بود در یک پنجشنبه شلوغ خودم را به مصلی رساندم تا برای دومین بار حداقل امیرخانی را زیارت کنم.
حدود دو ساعت دیرکرد امیر خانی را در غرفه های دیگر گذراندم. به نشر ساقی و سوره مهر و دیگران سری زدم تا رضای امیرخانی بیاید داخل غرفه نشر افق. بالاخره آمد و مشتاقان کتاب به دست، امضاهایشان را گرفتند و رفتند. من هم که به دلیل کمبود وجه نقد داخل جیب مبارک، نتوانستم کتاب پنج هزار و خورده‌ای‌اش (البته با تخفیف!) را بخرم.
همینطور که منتظر بودم تا امضا دادن‌ها تمام شود، دو تا نوجوان کنارم صحبت می‌کردند. یکیشان که امیرخانی را می شناخت و به دوستش در مورد امیرخانی توضیح میداد، یکدفعه چشمش به امیرخانی افتاد و گفت: اِ خود امیرخانیه!!! من هم در دلم گفتم: ما از کجا کوبیده‌ایم آمده‌ایم اینجا که امیرخانی را ببینیم و این بنده خداها شانسی و بدون زحمت زیارتش می‌کنند.
بگذریم...
بعد از سلام و احوال پرسی به امیرخانی گفتم که جریان از این قرار است. او هم گفت با تماس قبلی به دفترم بیا. گذشت تا امروز، 27 اردیبهشت که حوالی 10 صبح با دفترش تماس گرفتم. آدرس را داد و من راس ساعت 11 خودم را به آجودانیه رساندم. دفتر امیرخانی.
خودش از طبقه اول آمد پایین و در را باز کرد. افتادگی‌اش که برایم آشکار بود، مسجل شد! با هم به دفترش رفتیم. یک تعارف من، یک تعارف او!
مهمان دیگری هم داشت و برای همین نمیخواستم زیاد مزاحمش شوم، ولی با این حال سوال‌های من و جواب‌های او نیم ساعت طول کشید. من که نمیخواستم یک لحظه را هم از دست بدهم، نه قهوه‌ای که برایم ریخت را خوردم و نه شکلاتی که تعارفم کرد را.
از اول کتاب "سفر به قبله" را بهش دادم و شروع کرد به صحبت کردن. همان چیزی که انتظارش را داشتم. ولی نکته جالب توجهم جواب‌های جامع و مانعی بود که به سوالاتم می‌داد. بیش از حد انتظار بود. نکته جالب‌تر این که به جنبه مادی قضیه هم وارد می‌شد که من اصلا در آن عوالم نبودم.
غیر از سوالات فن نوشتن، یکسری ابهامات ذهنی‌ام را در حاشیه پرسیدم تا خط بطلانی باشد بر شایعات. مثلا دلیل مصاحبه نکردنش را پرسیدم و او رد کرد و گفت پس از انتشار کتابش روزی یک مصاحبه دارد.
صداقتی که در کتابهایش هست، در گفتارش هم پیداست. از بیست سال پیشِ خودش برایم گفت و چاپ اول ارمیا را نشانم داد. همچنین نمودار کلمه-زمان که یکی از ابزار های اصلی نوشتن اوست. جالب آن که اسم و داستان رمان بعدی اش را هم به من گفت. ادامه صحبت هایمان هم پیرامون سید مهدی شجاعی گذشت و ماهنامه نیستان و این که مانند او دیگر نیامد.
انتهای دیدار ما هدیه یک کتاب سرلوحه ها بود که یادم رفت با امضایش بگیرم. ولی به هر حال نیم ساعت هیجان انگیز و پرباری سپری شد.
نتیجه اخلاقی هم این که قرار شد اگر پنج صفحه اول کتابم او را جذب کرد، تا آخر کتاب را بخواند و نظرش را در مورد سفر به قبله‌ی امیر حسین فقیهی بگوید.

بعد نوشت:
پس از حدود یک هفته، رضا امیرخانی اینگونه پاسخ داد:
سلام آقای فقیهی
کارتان را خواندم.
حس و حال بسیار عمیق و معنوی. دست‌تان درد نکند و ان‌شاءالله کارهای پرمایه‌تر بعدی.


نوشته شده در تاریخ: 29 ارديبهشت 1390
همدلی:
29 ارديبهشت 1390
سلام
جالب بود !

شناسنامه وبلاگ



دل نوشته ها
دل نوشته ها

وبلاگ امیر حسین فقیهی
تاسیس: ۱۷/اردیبهشت/۸۶
به روز شده: 1 ???? ???
بازدید کل: 230641