رمان - حال و هوای دو جوان قرن بیست و یک

1. سلام
2. متن زیر قسمت ابتدایی رمان "حال و هوای دو جوان قرن بیست و یک" نوشته خودم هست. داستان حول دو دختر جوان می گذرد که هر دو در شرایط نسبتا یکسان جامعه بزرگ شده اند ولی از نظر نتیجه گیری، دو راه متفاوت را انتخاب کرده اند.
این رمان هنوز کامل نیست و اسم آن هم هنوز جای فکر دارد. از اظهار نظرتون خوشحال میشم.
3. صدای نصیحت های پدر هنوز توی گوشِش بود. از شنیدن این حرف ها دیگه خسته شده بود. از یه طرف حرف های کانال آزادی تی.وی رو که گوش میکرد داغ تر میشد و از طرفی وقتی میرفت توی کوچه و خیابان ناراحت می شد. آخه تا کی خفگی. تا کی بی تمدنی و عقب موندگی. ما از همه زن های دنیا عقب افتادیم. ما آزادی می خواهیم. مثل خیلی از کشور های پیشرفته که اینقدر راحت و آسوده دارن زندگیشون رو میکنن. دارم میپوسم تو این کشور. اصلا راحت و آزاد نیستم. من به عنوان یه دانشجو برای خودم ارزش و جایاهی دارم. تا کی میخوان مقام زن رو اینقدر پای مال کنن و بهش بی اعتنا باشن. ببین کشور های غربی رو. این قدر آزادی. این قدر تمدن. برای همنی هم هست که پیشرفت کردن. من هم میخوام برم اونجا پیشرفت کنم.آخه برای چی باید حجاب داشته باشم؟ مگه من اختیار خودم رو ندارم؟
و همین طور این حرف ها رو برای خودش تکرار میکرد و توی خیابون وسط شهر به تنهایی قدم می زد. اعصابش خورد بود. حقم داشت. اینقدر پای این شبکه های ماهواره ای نشسته بود که کاملا مغزش رو شستشو داده بودن. از کشور و حکومت خودش بیزار بود و به اونور آبی ها وابسته. پدر و مادر پیرش هم هرچی نصیحتش میکردن مایده ای نداشت. آخه به قول خودش اونا قدیمی هستن. بی تمدنن، هیچی از علم امروزی و تمدن و فرهنگ سرشون نمیشه. سواد درست و حسابی ندارن. من تحصیل کردم. لیسانس دارم. من از اون ور آب باخبرم. اینقدر سایت های اینترنتی فیلتر شده رو باز کرده بود که همه ی فوت و فن فیلترینگ رو یاد گرفته بود. آخه مهندس کامپیوتری گفتن. توی چت هم که نگو و نپرس. اینقدر با دوستای مجازیش که واقعیت هیچ کدومشون رو نمیدونست صحبت کرده بود که خالی بشه ولی نمیشد. اونها هم دوتا میگذاشتن روش و حرفاشو پس میدادن. ما جوون ها آزاد نیستیم. همین اینترنت هم خیلیه که ازمون نگرفتن. تازه خیلی از سایت هاشو بستن و نمیزارن افکارمون باز بشه.
موبایلشو که دیگه نگو. پر از فیلم ها و عکس های آزاد! آخه جوون هم احساسات و تمایلات داره نمیشه که جلوشو گرفت. اگه جلوشو بگیرن جای بدتری بروز میکنه. از درس و کار و زندگیش زده بود و مدام در این فکر بود که چطور خودشو تزیین کنه.مارک شلوارش چی باشه. مانتوش چند سانت بالای زانوش باشه. روسریش رو تا کجا بالا بزنه تا صورتش بیشتر نمایان بشه. آخه پسر های شهر هم حق دارن. باید دختر های خوشکل رو ببینن!
ولی اینها هم آرومش نمی کرد. هر وقت میخواست وارد یه موسسه بشه که نوشته بودن "ورود خانم های بد حجاب به این موسسه ممنوع" عذاب میکشید و بدتر از همه وقتی بود که روی دیوار همسایه نوشته بودن "خواهرم، حجاب تو کوبنده تر از خون من است، پیام شهید"
چند سالی میشد که درگیر این مسائل بود. از وقتی پا توی سن جوانی گذاشته بود هوایی شده بود. با خودش خیلی کلنجار می رفت. توی اون شب سرد این فکر ها دیوونش کرده بود. نگاهی به ساعتش انداخت. نزدیک های اذان صبح بود.
حال و هوای خاصی به اون دست داده بود. از قیافه ی پریشانش می شد فهمید که ناراحته. در همان زمان یکدفته تماس دستی رو روی شانه چپش احساس کرد. یکدفته شکه شد. خیلی ترشیده بود. تا فهمید یک خانم چادری در کنارش ایستاده شروع کرد به بد و بیراه گفتن : چیه خانم ... چیکار داری ... این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟ ... اینجا هم آزادی نداریم؟ و همین طور ادامه داد.
4. قسمت های دو و سه این رمان هم نوشته شده که ان شا الله سعی میکنم روی وبلاگم قرار بدم. ولی تموم کردم این داستان برام سخته!
5. یا علی
دسته : دل نوشته ها

یه آشنا!!!  (22 آذر 1388 11:50 صبح)

سلام واقعا خسته نباشید
تا اینجا که من خوندم خیلی زیبا بود لذت بردم.
گمونم اون خانم چادری یکی از دوستای دوره مدرسه اش بوده! درسته؟؟؟

موفق باشید آقای فقیهی

نیما  (6 دی 1388 4:39 صبح)

سلام حاجی
می‌خواهم با اجازه شما اخر رمان رو لو بدم.
دوستان آخر قصه خانم با حجاب
با توکل به خدا که فقط به دختران چادری نظر لطف و محبت و رحمت داره
به تمام آرزو های خودش مثل تحصیل در دانشگاه الزهرا تا دکترا
ازدواج با یک جوان دکترای علوم سیاسی از دانشگاه امام صادق (ع)
پیشرف در کار و زندگی (رسیدن به نمایندگی مجلس و تدریس در دانشگاه)
و داشتن فرزند صالح و........ میرسه.
ولی دختر بد حجاب
به علت پایبند نبودن به اصول به .......................
فعلا تا اینجای رمان رو داشته باش قسمت بعدی فردا شب

نیما  (6 دی 1388 4:49 صبح)

باز هم سلام حاجی
آره خلاصه حاجی
شما این شخصیت بد حجاب (آزادی طلب) قصه رو ساخته و پر داخته کن
من هم شخصیت با حجاب و اصول گرای قصه (حدیث خانم) و همسرشون
آقا سلمان رو شخصیت پردازی میکنم.
هدف: تا اینکه ۱۰۰ سال دیگه و قتی که من و شما بعد مرگ جلوی قاضی و عادل دو جهان قرار می‌گیریم . نوادگان ما بفهمند که چرا پنج انگشت یک دست شبیه هم نیستند .

اطلاعات شما ذخيره شود ؟

سفر به قبله

سفر به قبله (امیر حسین فقیهی)


خرید اینترنتی

اطلاعات

دل نوشته های یک آدم
وبلاگ امیر حسین فقیهی
www.Delneveshteha.com
کاربران آنلاین: 4 نفر
بازدید های امروز: 48
بازدید های دیروز: 321
مجموع بازدید ها: 186363
تاسیس : 17/اردیبهشت/87